بدموقع
-
تاریخ: 1399/2/17 ساعت: 17:14
دقیق یادم نمیآد که اسلو سردتر بود یا شبهای تِلو. انگار که سرما تا ته عصبها و نورونهامم رخنه کرده باشه. مغزم روی چندتا تصویر منجمد شده بود. قفل بودم. گیج و سرد و کلافه. دور خودم پیچ میخوردم و الکی
خیلی وقته که وقتش گذشته.
-
تاریخ: 1397/11/10 ساعت: 14:07
صدای لاالهالاالله یک ثانیه از سرم نمیافتاد. تا چشم کار میکرد آدم بود. مردها و زنهای سیاهپوش. و جنازهای که سوار بر موج دوشهای مردم غوطهور بود. خیابان را سراسر مه و دود برداشته بود. تصویر مبهمی
نفس میکشم
-
تاریخ: 1396/7/28 ساعت: 17:14
نفس میکشم مث یه جورچین، مث یه روبیک. از دور که نگاه میکنی انگار دیگه کاری از دست کسی برنمیآد. جوری گره خورده که حتی خدا هم نمیتونه بازش کنه. اما وقتی صبر کنی، دقیق نگاهش کنی، بهش نزدیکتر بشی و خوب به همهجاش چشم بچرخونی میفهمی حتما ی
آه سردی میکشم گاهی برای سوختن
-
تاریخ: 1396/7/28 ساعت: 17:14
سرِ پا شدن آتش زمان میبرد. حوصله میطلبد. باید پایش ایستاد. بادش زد. آتش تا بخواهد به نقطهی استوار و ثابتی برسد که ناگهان به هر بهانه خاموش نشود و نمیرد، حراست میخواهد. سخت است. باید زمانی را بگذاری و بنشینی پایش و خوب با حوصله نگاهش داری. سرِ وقت
برای لبخند زدن زود است
-
تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 15:31
فکر میکنی تصادفیه؟ اینکه مرکز تخصصیِ چشمپزشکی رو توی خیابون اسفندیار ساختن به نظرت تصادفیه؟ یا مثلن اینکه اسم تو رو این گذاشتن اتفاقی بوده؟ هرچی تو این چند سال آمار و احتمالات و فرآیندهای تصادفی و توابع خودبازگشتی و آشکارسازی و تخمین خوندم فهمیدم که همهچی تصادفیه و به همون نسبت هم هیچچی تصادفی نیست....
سرد و گرم و گُم
-
تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 15:31
بچهتر که بودم، قصهی مورد علاقهام روایتی بود که مادر از مَثَل "جیکجیکِ مستونهت بود، فکرِ زمستونت نبود؟" برایم تعریف میکرد. هر بار به این شرط خوابم میبرد که داستان مورچه و گنجشک را بشنوم. یهو وسطای جاده بود که یادم افتادش. فیروزکوه بود یا قزوین؟ یادم نمیاد. لعنتی. چه سالی بود؟ اینم یادم نیست. اما خب م...
بلانسبتِ شما
-
تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 5:14
دزدان دریاییِ کاراییب را حتمن همهی عشقِ سینماها دیدهاند. درست که فیلمی برخاسته از دلِ هالیوود و سرمایهداری و شکمسیری باشد، اما پُرست از عشق به سینما. فیلمی که اولین بار از روی یک پارکِ تفریحی در دیزنیلند ساخته شد! ولی در تاریخ ماند. به خاطرِ آخرین جانی دپِ سرزنده و شنگولی که میبینیم؛ به خاطرِ کیرا ن...
رئیسِ بزرگ
-
تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 5:14
رئیسِ بزرگ فهرست نامزدهای جشنوارهی فیلم فجر هم اعلام شد. آنچه در نگاهِ نخست بیشتر به چشم میآید حضورِ "ابد و یک روز" در تقریبن تمامیِ بخشها و حضورِ کمرنگِ "اژدها وارد میشود" تنها در بخشهای فنی است."ابد و یک روز" اولین ساختهی قابلِ احترامِ کارگردانی جوان به نامِ سعید روستایی است که روایتش از جنسِ فیلم...
بخشش -،- لازم نیست -،- و چند داستانِ دیگر
-
تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 5:14
بخشش -،- لازم نیست -،- و چند داستانِ دیگر هشدار: این متن ممکنست چیزهایی را در مورد دو فیلمِ لانتوری و خشم و هیاهو بگوید که ممکنست شما دلتان نخواهد پیش از دیدنِ فیلم بدانید!چند روزی هست که صحنهای مدام جلوی چشمانم رژه میرود. در روز بارها و بارها فکرم را به خودش مشغول کرده. مدتها خیره میمانم به یک گوشه...
نوستالژیای الکی
-
تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 5:14
نوستالژیای الکی میازاکی را برای داستانهای بینظیرش دوست دارم. داستانهایی که هربار من را مثلِ کودکی پای خودش مینشاند و با خودش همراه میکند. علاوه بر این نمیشود همسن من بود و میازاکی را دوست نداشت، یا تنها به واسطهی داستانهایش مجذوبش شد. تمام آثار میازاکی نوستالژی کارتونهای بچگی را برایم زنده میکند. ان...
از این دویدنِ ابدی
-
تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 5:14
میخواستم بهش بگم که آقا من همین الانشم پشیمونم. من رو از پشیمونی نترسون من با پشیمونی خو گرفتم، باهاش بزرگ شدم، بیشتر از هرچیِ دیگه میشناسمش. عوضش ساکت نشستم. همینجوری خیره مونده بودم. نمیدونستم باید چیکار کنم. برای از اینجا به بعدش برنامهای نداشتم. پا شدم وایسادم گفتم "آقا به هرحال وضعیت اینطوری پی...
قاب نشدنی
-
تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 5:14
که مثلن یه وقتی چشاتو باز کنی ببینی اتوبوس رسیده...
چقدر
-
تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 5:14
یکی از بچهها تاکسی داشت. تاکسیِ زرد. هر روز صبح زود میآورد ماشینش رو میذاشت تو پارکینگ. جای پارک هر کسی با یه تابلو که روش عنوان شغلیش رو نوشته بودن مشخص و معلوم بود. اون بندهخدا هم هر روز صبح زود بیتوجه به تابلوها میآورد تاکسیِ زردش رو میذاشت دقیقا جای پارک رئیس. چند هفتهای به همین صورت گذشت. یه عد...
شرط انصاف نباشد که مداوا نکنی
-
تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 5:14
خوب یادم مانده. هنوز با همهی ریز و درشتش یادم مانده. انگار طلب داشتم از آن دیوارها. از آن کوچهها. از آن آدمها. از آن صندلیها. از آن زمین. انگار یک تکه پارچه از جایی آوردهاند و همه دست به دست هم دادهاند تا آن روز را پاک کنند. ولی من خوب یادم مانده. بیشتر از زمین و زمان و در و دیوار حال خودم است که یا...
هنوزم ناآرامترینم
-
تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 0:08
هنوزم ناآرامترینم و هیچ رمضانی نبوده که عاشق نباشم. هیچ رمضانی نیامده که بی تو باشم. + تاريخ سه شنبه ۱۳۹۶/۰۳/۲۳ساعت ۹:۲۸ ب.ظ نويسنده dianda |
آبادِ آبادم ببین، چون عشق درگیرِ من است!
-
تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 4:57
چنانچه خودتان را در جایی آباد و معمور مشاهده کنید که در خواب از مشاهدهی آن همه عمران و آبادی تعجب کنید به همان نسبت که آبادی دیدهاید بهرهمند و کامیاب میشوید و خلاف این نیز صادق است.از امام جعفر صادق (ع) نقل است که دیدن آبادی نشانی از گشایش کارهای بسته است.
گو رو باک نیست
-
تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 4:57
از مِی پریده مستیغم مونده توی جامم
شادیم!
-
تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 4:57
شادیم! اگر دیدید دو نفر با هم دعوا میکنند موردی پیش میآید که خوشحال میشوید. + تاريخ پنجشنبه ۱۳۹۶/۰۲/۰۷ساعت ۴:۷ ب.ظ نويسنده dianda |
بی تا بم
-
تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 4:57
هنوز بعد از گذشتِ نزدیک به یک سال دارم توی ساحل کپورچال روی شن و ماسههای نرم کنار دریا میدوم. خنکیِ نسیم به صورتم میخوره و این میل رو در من آتیش میزنه که تندتر بدوم. تندتر و تندتر. از زمین جدا و در آغوشِ آسمان. از اون حسهایی که نمیتونی توصیفش کنی درست. نمیشه. دقیقا مث همون بادی که داره به صورتت میخو...
پس هستم
-
تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 4:57
پس هستم جایی زندگی میکنم که همسایههام هیچکدام برای رای دادن و شرکت در انتخابات نرفتند. چندباری همکلام شدیم. قصدشان نه اعتراض بود و نه سکوت و نه تحریم. برایشان مهم نبود. اصلن پای کلامشان که مینشستی انگار در ایران زندگی نمیکردند. در غار تنهایی خودشان لولیده بودند و میخوردند و میخوابیدند. نگاه